
ازکله صبح بیرونم
عصری تنها دعارو خوندم
این رفتار باعث شد بغض کنم گریه کنم و خیلی بیشتر احساس تنهایی کنم، خیلی بیشتر حس کنم که ....
که تنهام
خدایا تو کنارم باش
من اینارو نمیخوام 
برچسب:
نویسنده: آرتمیس سلیمانی
پستای قبل گفته بودم که باید برم سراغ کارت ملیم؟
آره گفتم
و از قضا فردای همون شب رفتم
پشت پیشخوان منتظر بودم کارتو بهم بده ، کارتو که در اورد فعال کنه بهم گفت اینجا انگشت سبابه تون رو بذارید(اشاره به اون دستگاه ثبت اثر انگشت کرد) منم بدون فوت وقت انگشت شَست مبارک رو گذاشتم رو دستگاه
هیچی دیگه هم من هم اون آقاهه پشت پیشخوان بدون هیچ حرفی زدیم زیرخنده
البته من تقریبا خودمو به اون راه زدم
+ نوشته شد
برچسب:
نویسنده: آرتمیس سلیمانی
همینه
بالاخره قالب مورد علاقمو از داخل دیفالتهای بلاگفا یافتم! اون دختره با اون اسبش واقعا دیگه رو اعصابم بودن هرچیزی ترتمیزو ساده ش قشنگه! عکس اون گوشه رو هم دوس دارم کلا عکسای عاشقانه کارتونی از این دست توی آدرس E:/pictires/anar زیاد دارم دوسشون دارم بالاخره یه روز عاشق میشم نه بالاخره یه روز یکی عاشقم میشه منم هردفه یدونه از اینارو براش میفرستم :/رو پروفایل از این بچه بازیا راه نمیندازم
دو روزه
برچسب:
نویسنده: آرتمیس سلیمانی
چندتا دعا میکنم هرکی خوند آمین بگه از ته قلبش ...
خدایا سایه ی ننگین و صدای گوش خراش و تخریب کننده ی تلویزیون رو از سر ما کم بفرما( رج به رج سلول به سلول نقطه به نقطه و زیر و روی مغزم از صدای تلویزیون متنفره ... هیچ آهنگیم دیگه کلا مدتهاست گوش نمیدم)
خدایا مارو از شر درد دندان و هزینه های سرسام آور ترمیم آن حفظ کن ( خدایا قربونت برم یه بارم که من تشنه ی ادامه ی کارام میشم درد میاد سراغم داغونم له
برچسب:
نویسنده: آرتمیس سلیمانی
برچسب:
نویسنده: آرتمیس سلیمانی
دارم میرم یه جایی بالاجبار
نه حس خوبی دارم
نه اونجایی که میرم منتظرمن و نه خوششون ازم میاد
خدایا اجازه ی زندگیهامونو بده دست خودمون شکرت
خیلی وقته به همین اتاقم قانعم و برام یه دنیا دلخوشی داره
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۶ساعت 17:25 توسط دخترک|
برچسب:
نویسنده: آرتمیس سلیمانی
دیروز حدودای هفتو نیم هشت بود چای خوردیم عصری بعدش یه نفر حموم بود نمیشد من پاشم ظرفارو بشورم که آب حموم سرد نشه ، اون که اومد بیرون بعد یه نیم ساعت رفتم دیدم عه آب قطع شده! آب قطع شده کلیم ظرف روی سینک مونده جالبه تا یازده شبم آب وصل نشد! آبم بی هماهنگی قطع میکنن! خلاصه تو این وضعیت مامانمم که قشنگ داشت میدید شرایط چطوریه و چرا ظرفا مونده ولی بازم ریز ریز داشت زیر لب هی میگفت دیگه داشتم دیوونه میشدم من خودم از نظر روحی چن روزه ضعیفم کلا بدن دردم شدید دیگه توان بحث کردن با مامانمو نداشتم فقط گفتم مامان من الکی که نذاشتم بمونه ظرفا خب خودت دیدی که شرایطو ... امروزم من از صبح که بیدار شدم به زو
برچسب:
نویسنده: آرتمیس سلیمانی
شب یه سکوتی داره یه آرامشی داره که روز ندارتش! هرچقدرم که روزا تنها باشی و آؤامش داشته باشی و بی مشغله باشی ولی شب یه چیز دیگه ست ...
من که اصلا دلم نمیخواد شبم تموم شه
اصلا وقتی هوا سروع میکنه به تاریک شدن من تو دلم غلغله ست ... یه غلغله شیرین
قشنگ با خودم خلوت میکنم
وسایلم رو بدون اینکه بخوام سریع جمعش کنم که بچه ها بهش دست نزنن راحت میذارم زمین ، از اینا گذشته شبا استرس ندارم ولی خدانکنه سپیده صبح بزنه ... میخوام از احساس خوبم بگم بداشو بیخیال ...
فردا قراره برم یه طناب بگیرم واسه طناب زدن ، بقیه ورزشا و رژیمم که امروز از سر گرفتم اون تا به شرایط مورد علاقم برسم ^_^
خیلی وقته یه کار نیمه
برچسب:
نویسنده: آرتمیس سلیمانی
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
برچسب:
نویسنده: آرتمیس سلیمانی
برچسب:
نویسنده: آرتمیس سلیمانی
برچسب:
نویسنده: آرتمیس سلیمانی
برچسب:
نویسنده: آرتمیس سلیمانی

مینویسم که یادم بماند ... من از این ورطه تاریک گذر خواهم کرد

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 22:8 توسط دخترک|
برچسب:
نویسنده: آرتمیس سلیمانی
نه که بخوام ناشکری کنم
نه که بخوام اعتراض کنم
نه که به کار خدا ایراد بگیرم
ولی اگه پسر بودم ، میتونستم یه کارایی انجام بدم در جهت تغییر اوضاع ،
یه وقتایی دختر بودن هم درده
آدم اشکش درمیاد
خدایا شکرت حتما خودت بهتر ميدونی حتما میدونی دختر بودن به صلاحمه
خدایا
من فقط یه چیو خوب میدونم ،اونم اینکه وضعیت الان من خواسته ی تو نیست ...خواسته ی بندته چیزیه که بندت برامن رقم زده تو هم خواستی هم دادی اون نخواست
دلم گیره خیلی زیاد ،خیلی دلگیرم
خیلی نا به سامانم
خیلی رنجور شدم
طبق معمول فقط میتونم در خونه خودتو بزنم ، و تنهاجایی که بی دغدغه رو در و دیوارش بنویسم همین دفتر مجازیه
نوشته شده در پنجش
برچسب:
نویسنده: آرتمیس سلیمانی