خرید بک لینک

درباره سایت

109

امکانات وب

چندصفحه آخر دعارو فقط ورق زدم نفهمیدم چی شد

ازکله صبح بیرونم

عصری تنها دعارو خوندم

این رفتار باعث شد بغض کنم گریه کنم و خیلی بیشتر احساس تنهایی کنم، خیلی بیشتر حس کنم که ....

که تنهام

خدایا تو کنارم باش

من اینارو نمیخوام

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 18:38 توسط دخترک |

برچسب: نویسنده: آرتمیس سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 21:22

پستای قبل گفته بودم که باید برم سراغ کارت ملیم؟ آره گفتم و از قضا فردای همون شب رفتم پشت پیشخوان منتظر بودم کارتو بهم بده ، کارتو که در اورد فعال کنه بهم گفت اینجا انگشت سبابه تون رو بذارید(اشاره به اون دستگاه ثبت اثر انگشت کرد) منم بدون فوت وقت انگشت شَست مبارک رو گذاشتم رو دستگاه هیچی دیگه هم من هم اون آقاهه پشت پیشخوان بدون هیچ حرفی زدیم زیرخنده البته من تقریبا خودمو به اون راه زدم + نوشته شد

برچسب: نویسنده: آرتمیس سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 8 شهريور 1396 ساعت: 22:06

همینه بالاخره قالب مورد علاقمو از داخل دیفالتهای بلاگفا یافتم! اون دختره با اون اسبش واقعا دیگه رو اعصابم بودن هرچیزی ترتمیزو ساده ش قشنگه! عکس اون گوشه رو هم دوس دارم کلا عکسای عاشقانه کارتونی از این دست توی آدرس E:/pictires/anar زیاد دارم دوسشون دارم بالاخره یه روز عاشق میشم نه بالاخره یه روز یکی عاشقم میشه منم هردفه یدونه از اینارو براش میفرستم :/رو پروفایل از این بچه بازیا راه نمیندازم دو روزه

برچسب: نویسنده: آرتمیس سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 8 شهريور 1396 ساعت: 22:06

چندتا دعا میکنم هرکی خوند آمین بگه از ته قلبش ... خدایا سایه ی ننگین و صدای گوش خراش و تخریب کننده ی تلویزیون رو از سر ما کم بفرما( رج به رج سلول به سلول نقطه به نقطه و زیر و روی مغزم از صدای تلویزیون متنفره ... هیچ آهنگیم دیگه کلا مدتهاست گوش نمیدم) خدایا مارو از شر درد دندان و هزینه های سرسام آور ترمیم آن حفظ کن ( خدایا قربونت برم یه بارم که من تشنه ی ادامه ی کارام میشم درد میاد سراغم داغونم له

برچسب: نویسنده: آرتمیس سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 8 شهريور 1396 ساعت: 22:06

اینجور فایده نداره بدجور درمقابل خواب مقاومت میکنم از خوابیدن میترسم انگار! موهام بشدت آزارم میده سر فرصت باید برم کوتاهش کنم شاید سرم سبک شد ، دیگه تحملشونو ندارم باید باهاشون وداع کنم :( یه برنامه درست بریزم ازین حالت عنکبوتی دربیام دندونو ببرم درست کنم نماز صبح انقد نزارم قضا شه خدایا تو که میدونی .. چرا انقد خوابالودم ؟چون شبا مثل آدم کپمو نمیزارم ادامه دارد .... + نوشته شده در چهارشنبه هش

برچسب: نویسنده: آرتمیس سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 8 شهريور 1396 ساعت: 22:06

دارم میرم یه جایی بالاجبار نه حس خوبی دارم نه اونجایی که میرم منتظرمن و نه خوششون ازم میاد خدایا اجازه ی زندگیهامونو بده دست خودمون شکرت خیلی وقته به همین اتاقم قانعم و برام یه دنیا دلخوشی داره نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۶ساعت 17:25 توسط دخترک|

برچسب: نویسنده: آرتمیس سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 15:57

دیروز حدودای هفتو نیم هشت بود چای خوردیم عصری بعدش یه نفر حموم بود نمیشد من پاشم ظرفارو بشورم که آب حموم سرد نشه ، اون که اومد بیرون بعد یه نیم ساعت رفتم دیدم عه آب قطع شده! آب قطع شده کلیم ظرف روی سینک مونده جالبه تا یازده شبم آب وصل نشد! آبم بی هماهنگی قطع میکنن! خلاصه تو این وضعیت مامانمم که قشنگ داشت میدید شرایط چطوریه و چرا ظرفا مونده ولی بازم ریز ریز داشت زیر لب هی میگفت دیگه داشتم دیوونه میشدم من خودم از نظر روحی چن روزه ضعیفم کلا بدن دردم شدید دیگه توان بحث کردن با مامانمو نداشتم فقط گفتم مامان من الکی که نذاشتم بمونه ظرفا خب خودت دیدی که شرایطو ... امروزم من از صبح که بیدار شدم به زو

برچسب: نویسنده: آرتمیس سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 15:57

شب یه سکوتی داره یه آرامشی داره که روز ندارتش! هرچقدرم که روزا تنها باشی و آؤامش داشته باشی و بی مشغله باشی ولی شب یه چیز دیگه ست ... من که اصلا دلم نمیخواد شبم تموم شه اصلا وقتی هوا سروع میکنه به تاریک شدن من تو دلم غلغله ست ... یه غلغله شیرین قشنگ با خودم خلوت میکنم وسایلم رو بدون اینکه بخوام سریع جمعش کنم که بچه ها بهش دست نزنن راحت میذارم زمین ، از اینا گذشته شبا استرس ندارم ولی خدانکنه سپیده صبح بزنه ... میخوام از احساس خوبم بگم بداشو بیخیال ... فردا قراره برم یه طناب بگیرم واسه طناب زدن ، بقیه ورزشا و رژیمم که امروز از سر گرفتم اون تا به شرایط مورد علاقم برسم ^_^ خیلی وقته یه کار نیمه

برچسب: نویسنده: آرتمیس سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 15:57

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: آرتمیس سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 15:57

یه وقتایی مثل الان زندگیم کاملا از کنترلم خارج میشه! شب رو با این فکر میخوابم که صبح باید طوری بیدار شم که تا یک ناهارم آماده باشه ، خونه رو مرتب کرده باشم ، نظافت انجام داده باشم ، ناهارم که میشه سفره پهن کنم ،بشورم ، بازم به فکر شب باشم ... پاهام ، کمرم ، بدنم خسته میشه همش ، یه وقتایی مثل الان که مامانم خونه نیست خیلی تحلیل میرم ، یه تنه باید به همه چی برسم ، شلوغیهارو سامون بدم ، به همه برسم شب که میشه خسته و کوفته فقط منتظر میشم آروم شه جَو و لَختی بیاسایم حالا خیلی ادعای مطالعه ندارم ولی همون مطالعه کم و ناقصم از دستم دررفته ، بدنم خسته ی خسته میشه ، فقط دلم میخواد شب شه خلوت کنم ، هرچن

برچسب: نویسنده: آرتمیس سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 15:57

خودت را دوست داشته باش به خودت عشق بورز اما به خود غِره مشو ... خودت را که دوست بداری ، خدایت را هم دوست خواهی داشت خدارا که دوست داشته باشی به او اعتماد خواهی کرد به خدا که اعتماد کنی به آرامش می رسی و آرامش ... و آرامش نهایتِ آرزو و مطلوبِ آدمے است ... #دخترک_سحر_نوشت ۲۰،مردادماه ۱۳۹۶ پ.ن: سعیم اینه فرزندِ نداشتمو قبل از هرچیزی به خودباوری و عزت نفس برسونم ، مدت نه چندان زیادیه که به عمق این مطلب پی بردم که اکثر اشتباهات ،گناهها ، رنج ها ، لذات ، پیشرفتها ، ... به بطن و عزت نفس آدمی برمیگرده ، رو این خصیصه حالا حالاها بایدکار کنم ،واقعا حتی یک درصدم تو خونه اهمیت این قضیه رو به من یاد

برچسب: نویسنده: آرتمیس سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 15:57

یه احساس عجیبی دارم امشب تو دلم احساس حُزن میکنم ، ولی جالب اینجاست این حزن حالمو بد نمیکنه ، برام انرژی زاست ! نمیدونم واسه کسی پیش اومده اینجور بشه یانه فقط میتونم بگم یه حسِ خوبِ:) دلم میخواد یکم اشک بریزم خیلی وقته گریه نکردم از اون گریه بدا منظورمه ، این اشکی که امشب دلم میخواد یجور اشکِ عاطفی و آرامش دهندس! چندروزه من مدام گاه و بے گاه زُل میزنم به عکس شهید و احساس شرم تموم وجودمو میگیره ، تاحالا خیلی دلم غمگین شده تو زمان شهادت مدافعان حرم ، ولی شهادت محسن برام دیوانه کنندست ... حرفشم گریم میندازه ، چشماش ، نگاهش ، به قتلگاه بردنش ... زمانی که ادم همچین اتفاقاتی میفته آدم به شجاعت و ب

برچسب: نویسنده: آرتمیس سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 15:57

مینویسم که یادم بماند ... من از این ورطه تاریک گذر خواهم کرد

خیلی دردش بده ، دارم میمیرم

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 22:8 توسط دخترک|


برچسب: نویسنده: آرتمیس سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 15:57

نه که بخوام ناشکری کنم نه که بخوام اعتراض کنم نه که به کار خدا ایراد بگیرم ولی اگه پسر بودم ، میتونستم یه کارایی انجام بدم در جهت تغییر اوضاع ، یه وقتایی دختر بودن هم درده آدم اشکش درمیاد خدایا شکرت حتما خودت بهتر ميدونی حتما میدونی دختر بودن به صلاحمه خدایا من فقط یه چیو خوب میدونم ،اونم اینکه وضعیت الان من خواسته ی تو نیست ...خواسته ی بندته چیزیه که بندت برامن رقم زده تو هم خواستی هم دادی اون نخواست دلم گیره خیلی زیاد ،خیلی دلگیرم خیلی نا به سامانم خیلی رنجور شدم طبق معمول فقط میتونم در خونه خودتو بزنم ، و تنهاجایی که بی دغدغه رو در و دیوارش بنویسم همین دفتر مجازیه نوشته شده در پنجش

برچسب: نویسنده: آرتمیس سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 15:57

صفحه بندی